شعر
همه چيز در گستردگي مبهم يك اتفاق آغاز شده بود در دستهاي مه آلود صبح ك تو را با تمام سرما در خود... و مرا با هجي ت تا بي نهايت ر راهي كه س سقوط را باور كرده بود مي كشاند نه ببخشيد پست ديروز از شوخي خارج شده بود كلام تو بوي الكل مي داد يا كلمه ؟ حوا از همين جا هم عاشق آدم بوده است. درمسيرصبح با گونه هايم مي رقصند خانه ي شب را مي پوشند وبا من در خيابانهاي دور و ظهري ناپيدا نان مي خورند چشم هاي تو اينگونه اند: كاونده مهربان و دوست داشتني هر صدايي كز من مي شنوي كيفيت جالب يك دلتنگي است درشبي كه وعده داده بودمت با شعوري ناتمام مالك چيزي كه در دستان تو بود زني ؛ كه در آغوش كس جاي نمي گرفت طعم تازه ي تو بر لبانش نشسته بود. سلام - بعد از مدتها روزهاي بد با همراهي دوستان كه سپاسگذارشانم - بازگشتم منتظر حضور و همراهي سبزتان - با سپاس در رسالت آفتابگردان های سرگردان که مهر به نور شاخه های ستاره بسته اند خورشید کجاست؟ * * * اشیا با اضلاع درهم و خاموش درختان گنگ و آویزان و تصاویر یک اتفاق معمولی به من میخندیدند * * * او به تمام شدنش فکر میکرد. چون پاره شدن شعاع آفتاب افتاده به آب... با نسیمی از خاطرم میگذری در تو کاشته بودند پیش از آنکه بگویم "درخت" بگویند "زن" و "گندم " زاده شود. یک شعر عاشقانه نیست که تو دستهایم را بگیری گونه هایم را ببوسی من با تو برقصم و تو چشم های وحشی بی قرار آهو را به نسیم محبوبی که من باشم نسبت دهی این یک... موضوع جدیدی در کار است مثل دخالت مستقیم دست های بی سن و سال یک هذیان مثل تردید برهنگی خیابان در صبح وقتی از میدان آغاز میشود راه می افتد و تمام کابوس را در حجم خیابان می بوسد و فوت... تردیدی نیست غریبه ای روی گربه ام در حرکت است! تا دنیا وسوسه های سیب را به جان آدم نیندازد! غلیان میکند بسان رگ های پیوسته ی گردنت از خشم عشق یعنی چه؟ شبیه عابران خسته مرا قورت میدهی ومن راه قلبت را پیش میگیرم در قهوه ای که به رگهایت جاری است! بدیدارم نیا دوستم نداشته باش میخواهم آنقدر دور شوم که خاطراتت هم به من نرسد... ازحرکت افتاده بود واتفاق نیز تبریک تورا با اندوهی که می بارید از آن درسینی چای و دیس شیرینی پنهان کردم و همه ی هفته را خوابیدم وقتی پاهای بی جانش را به لنگه ای کفش مهمان می کنی گربه ای که درنگاه گیج تیربرق بابدبینی و طمانینه می گذرد! انگلیسی انگلیسی جزیره ای غارت زده هم که باشم قصد یورش داری به زندگی شبیه تر بودیم تا مرگ مثل یک پرانتز برای دو پرنده ی عریان که ازتوعاشق ترند وبی احتیاط در پوست آسمان فرو میروند بی آنکه رنگ سقف و ابعاد فریادم منجر به مسئله ی مهمی شود دستهای خطرناک عصر منحنی خانه یمان را به حلقه ای نگین دار می بندد. نخواهم آمد دلم که از پنجره ی نگاهت پریدن گرفت! به سیبی که آدم را آواره کرد مهمانم میکنی؟ در تصور دو پرنده که آسمان را به پرواز مهمان می کنند وقتی اوج شاخه ای است بلندتر از پنجره ی خانه ی ما دریا در برکه ای حقیر خاموش خواهد شد! آفتاب نزده خیابان سرابی است و مه برگردن اش چنان باری کز رفتن! به خیابان می رسم تلفنم زنگ میخورد کسی حرف می زند وشبیه جاذبه ای که سیب از دست مادرمان نیافتاد تا چون شهاب سرگردانی به کهکشانمان پرتاب شویم آدم شویم درختان بزرگ شوند رودها برآشوبند زمین بچرخد وبچرخد تا هنوز که همه ی مادرها که پر از جاذبه ی سیب اند با دو رنگین کمان شیری در سینه شان.... درست شبیه همان جاذبه تو از چشمهایم افتادی
شوخ طبعی چشمانش
و...
دوست داشتم عاشق او بشوم
آن زن با شلال چشمانش
| Design By : Pichak |
