تبليغاتX
شعر






























شعر

کلمات بی منظور
شوخ طبعی چشمانش
و...
دوست داشتم عاشق او بشوم
آن زن با شلال چشمانش

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 8:26 توسط فروغ ملایی|

 

همه چيز در گستردگي مبهم يك اتفاق

آغاز شده بود

در دستهاي مه آلود صبح

ك تو را با تمام سرما در خود...

و مرا با هجي

ت       تا بي نهايت

ر         راهي كه

س       سقوط را باور كرده بود

مي كشاند

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 15:5 توسط فروغ ملایی|

گلويش را گرفته باشد يا نه...

نه

ببخشيد    پست ديروز از شوخي خارج شده بود

كلام تو بوي الكل مي داد يا كلمه ؟

حوا از همين جا هم عاشق آدم بوده است.

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 15:15 توسط فروغ ملایی|

چشم هاي تو مسافرند

درمسيرصبح با گونه هايم مي رقصند

خانه ي شب را مي پوشند

وبا من در خيابانهاي دور

و

ظهري ناپيدا نان مي خورند

چشم هاي تو اينگونه اند:

كاونده

مهربان

و  دوست داشتني

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 15:8 توسط فروغ ملایی|

باوركني  يا نه

هر صدايي  كز من مي شنوي

كيفيت جالب يك

دلتنگي است

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 7:51 توسط فروغ ملایی|

در اين شهر خواب و خاموش

درشبي كه وعده داده بودمت

با شعوري ناتمام

مالك چيزي كه در دستان تو بود

زني ؛ كه در آغوش كس جاي نمي گرفت

طعم تازه ي تو

بر لبانش نشسته بود.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 11:8 توسط فروغ ملایی|

زندگي گاهي با پاييز آغاز ميشود. همانطور كه براي من اينگونه بوده و مي شود.

سلام - بعد از مدتها روزهاي بد با همراهي دوستان كه سپاسگذارشانم - بازگشتم 

منتظر حضور و همراهي سبزتان - با سپاس

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 10:31 توسط فروغ ملایی|

ریشه دوانیده

در رسالت آفتابگردان های سرگردان

که مهر به نور شاخه های ستاره بسته اند

خورشید کجاست؟

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 17:48 توسط فروغ ملایی|

بندرعباس در خیابانهایش مرده بود

* * *

اشیا با اضلاع درهم و خاموش

درختان   گنگ و آویزان

و تصاویر یک اتفاق معمولی

به من میخندیدند

* * *

او به تمام شدنش فکر میکرد.

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:38 توسط فروغ ملایی|

چون پاره شدن شعاع آفتاب افتاده به آب...

 با نسیمی

از خاطرم میگذری

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:32 توسط فروغ ملایی|

وسوسه را       

در تو کاشته بودند

پیش از آنکه بگویم

"درخت"

بگویند

"زن"

و

"گندم " زاده شود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 12:7 توسط فروغ ملایی|

این

یک شعر عاشقانه نیست

که تو دستهایم را بگیری

گونه هایم را ببوسی

من با تو برقصم

و تو چشم های وحشی بی قرار آهو را

به نسیم محبوبی که من باشم نسبت دهی

 

این

یک...

موضوع جدیدی در کار است

مثل دخالت مستقیم دست های بی سن و سال یک هذیان

مثل تردید برهنگی خیابان در صبح

وقتی از میدان آغاز میشود

راه می افتد

و تمام کابوس را در حجم خیابان می بوسد و فوت...

تردیدی نیست

غریبه ای روی گربه ام در حرکت است! 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 11:11 توسط فروغ ملایی|

هیچ زمینی بهشت نخواهد شد

تا دنیا

وسوسه های سیب را

 به جان آدم نیندازد!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 11:0 توسط فروغ ملایی|

وقتی دستانت چون دو شاخه ی خشک

 غلیان میکند

بسان رگ های پیوسته ی گردنت از خشم

عشق یعنی چه؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 10:57 توسط فروغ ملایی|

در فنجان خالی میشوم

شبیه عابران خسته

مرا قورت میدهی

ومن

راه قلبت را پیش میگیرم

در قهوه ای که به رگهایت جاری است!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 10:50 توسط فروغ ملایی|

چیزی نگو

بدیدارم نیا

دوستم  نداشته باش

میخواهم آنقدر دور شوم

که خاطراتت

 هم

به من   نرسد...

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:15 توسط فروغ ملایی|

صدا

ازحرکت افتاده بود

واتفاق

نیز

تبریک تورا با اندوهی که می بارید از آن

درسینی چای و دیس شیرینی پنهان کردم

و

همه ی هفته را خوابیدم

نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:21 توسط فروغ ملایی|

تو را به شب نسبت می دهد

وقتی

پاهای بی جانش را به لنگه ای کفش مهمان می کنی

گربه ای

که درنگاه گیج تیربرق بابدبینی و طمانینه

می گذرد!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 13:43 توسط فروغ ملایی|

چشمهایت

انگلیسی انگلیسی

جزیره ای غارت زده هم که باشم

قصد یورش داری

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 14:10 توسط فروغ ملایی|

شاید اگر غیر از این بود

به زندگی شبیه تر بودیم تا مرگ

مثل یک پرانتز برای دو پرنده ی عریان

که ازتوعاشق ترند

وبی احتیاط در پوست آسمان فرو میروند

 

بی آنکه رنگ سقف و ابعاد فریادم منجر به مسئله ی مهمی شود

دستهای خطرناک عصر

منحنی خانه یمان را

به حلقه ای نگین دار می بندد.

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 14:9 توسط فروغ ملایی|

هزاربار دیگرهم که در را باز بگذاری

نخواهم آمد

دلم که از پنجره ی نگاهت پریدن گرفت!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:38 توسط فروغ ملایی|

عجب شرم آور

به سیبی که آدم را آواره کرد

مهمانم میکنی؟

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:21 توسط فروغ ملایی|

پشت اشکهایم می مانی

در تصور دو پرنده که آسمان را به پرواز مهمان می کنند

 

وقتی

 اوج شاخه ای است بلندتر از پنجره ی خانه ی ما

دریا

 در برکه ای حقیر

خاموش خواهد شد!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 13:32 توسط فروغ ملایی|

آفتاب نزده

خیابان سرابی است

و مه برگردن اش

 چنان باری کز رفتن!

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:22 توسط فروغ ملایی|

 

 

 به خیابان می رسم

تلفنم زنگ میخورد

کسی حرف می زند

وشبیه جاذبه ای که سیب از دست مادرمان نیافتاد

تا چون شهاب سرگردانی به کهکشانمان پرتاب شویم

آدم شویم

درختان بزرگ شوند

رودها برآشوبند

زمین بچرخد

وبچرخد

تا هنوز که همه ی مادرها که پر از جاذبه ی سیب اند

با دو رنگین کمان شیری در سینه شان....

درست شبیه همان جاذبه

تو از چشمهایم افتادی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 6:23 توسط فروغ ملایی|


آخرين مطالب
» آن زن
» هجي ترس
»
» چشم هاي تو
» براي تو
» طعم تازه
»
»
» بندرعباس
» خاطره

Design By : Pichak